تبليغاتX
ابتدای پرواز...

یک خیابون پر از درخت ، یک آرایشگاه ، یک مرد ، چند تا رفیق ؛

آره ار یک جایی از همین جاها شروع شد . خیلی ساده اما محکم و صمیمی . اولش فقط صبح های زود جمعه با خنده هاشون سکوت خیابونا را می شکستند . وقتی با هم بودند هیچ غمی نداشتند ، سبکبال پرواز می کردند . تا اون بالا بالاها از اون روزهای قشنگ خیلی وقت گذشته . نمی دونم چه اتفاقی افتاده ، خوب بوده یا بد بوده ، اما حالا دیگه فقط چند تا رفیق نیستند ، یک گروهند ، دوستیهاشون ساده اما صمیمی، صدای خنده هاشون کوه را پر می کنه. دستاشون تو دست هم، تو طبیعت به همه جا سرک می کشند. اسمش رو گذاشتن آرین . اگر می خوای بیشتر بشناسیشون می تونی باهاشون همسفر بشی.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:47 توسط فرشاد خوشکام |

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط فرشاد خوشکام |

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:51 توسط فرشاد خوشکام |

آنگاه که خسته در روزمرگی و تنهایی خود گم می شویم.

و دور از هیاهو به دنبال جایی می گردیم که سکوت را در میان پنجه هایمان فریاد کشیم.

تا بیابیم در میان سادگی اش آنچه را که در پی آن هستیم.

خوب می دانم که تو هم می دانی کجا می شود یافت این مکان امن و آن جمع صمیمی و ساده را .

 

آری از اینروست که همیشه با هم همراه می شویم ای همنورد .
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:45 توسط فرشاد خوشکام |